Monday, 3 November 2008

یه آدم خیلی خیلی قدیمی که اصلن فکرشو نکرده بودم و گوشواره‌های رنگی رنگی و جدیدم؛ منو از اون باتلاق بیرون کشیده‌اند. برات دست تکون دادم و از کنارت رد شدم؛ منو دیدی؟

Wednesday, 1 October 2008

تولدت یادم نرفته بود بچه‌جان. تمام دیروز به یادت بودم؛ ولی روزم خراب نشد. باورت می شه؟ حتی خوش گذشت!! مدتها بود دلم می‌خواست کسی رو ببینم که دیروز بالاخره دیدمش. حتی می خوام بگم روز تولدت کادو هم گرفتم. کتاب تاکسی نوشت‌ها که خیلی وقت دوست داشتم بخونمش و همون دیروز همشو یه نفس خوندم.
از تولد سال قبلت انگار که صد سال گذشته. نمی‌گم که دیگه بهت فکر نمی‌کنم؛ ولی به جزتو؛ توی سرم فکرهای دیگه هم هست. نشونه‌ی خوبیه. نه؟!
راستی من برگشتم خونه. این شهر دیگه همه‌اش مال تو نیست. من اومدم که سهمم رو بگیرم.
پ.ن: خانوم در حاشیه؛ مرسی از کتاب. در ضمن به عرض برسونم که شما خیلی هم دو متن هستین!! خاشیه رو بیخیال شین لطفن.
پ.ن بعدی: تو خیلی هم بیفایده نیستی ها! روز تولدت یه قدم خیلی مهم برداشتم......... یه روزی خودت می‌بینی.

Sunday, 27 July 2008

شنیده‌ام که خانوم برای دیدن من بدجور بیقراری می‌کنند. شما انذار ندادید ایشون رو که دیدن من دردی از هیچکداممان دوا نمی‌کند؟ من رفته‌ام، خیلی وقت پیش. این درست که چیزی به برگشتنم نمانده ولی اگر خانوم از تو حرف شنوی دارند، بهشون بگو نگران نباشند.
من برمی‌گردم ولی پیش تو نه. برمی‌گردم خونه. به همین سادگی. برمی‌گردم پیش اونها که هنوز مانده‌اند. تو که سالها پیش منو جا گذاشتی.
پ.ن: حالا من هنوز عاقل نشده‌ام، درست. من هنوز بزرگ نشده‌ام قبول. ولی حتی نمی‌تونم تو و دوست‌دختر عزیزت رو اونشب توی مهمونی خودم تصور کنم که بدون دعوت خودتون رو به مهرک و شوهرش سنجاق کردین و داری وارد می‌شین. اینکه حتی به خانوم اجازه دادی این ایده جالب رو با مهرک مطرح کنه، یعنی خیلی بیش از حد روی ادب و خونسردی من حساب کردی. اینطورها هم نیست عزیز جان.
پ.ن بعدی: می‌گما........چی از من براش گفتی؟

Monday, 21 July 2008

دلم قصه می‌خواد. از این قصه‌های هپی‌اند، مثل فیلم هندی یا حالا یه کمی بهتر، فیلم فارسی. از این فیلم واقعگرایی که یکی از نقشهاشو به خودم داده‌اند خسته شده‌ام.
پ.ن: از اون قصه‌ها که صدای راوی، صدای خسرو شکیبایی باشه بدون قهر و این صحبتها.

Wednesday, 25 June 2008

ها ها!! ترکیه و آلمان، یک یک مساوی هستند :)) بازی ادامه داره و فکر می‌کنم آلمانها شوکه هستند. یه کمی نگرانم. خیلی بده که این بازی باید یک برنده داشته باشه! امیدوارم مشکلی پیش نیاد بعد از بازی. آلمانی‌ها زیاد ترکها رو دوست ندارند و بالعکس.

دیشب خیلی دیر برگشتم خونه و مجبور شدم تاکسی بگیرم. راننده تاکسی ترک بود، مرد باتجربه ای بود و به عنوان یک استثنا بین تمام راننده تاکسی‌هایی که دیدم انگلیسی رو راحت حرف می‌زد. اونم ابراز نگرانی می کرد برای امشب. خیلی ملایم از آلمانیها انتقاد کرد و گفت که آلمانیها احتمالن برنده می‌شن و چون یه کمی مغرورن می ترسم که ترکهای عصبی رو تحریک کنند. به هر حال امیدوارم که امشب به خیر بگذره.

خیلی از دوستام رفته اند که وسط شهر فوتبال رو ببینند. تب فوتبال همه جا رو گرفته، بگذریم که از وقتی ایتالیا اوت شد جام اروپا جذابیت بصری شو از دست داد ولی هنوزم کلی هیجان داره!!

Monday, 23 June 2008

اینم از فارغ‌التحصیل شدن ما!! از روز جمعه توی خونه حبس شده‌ام. سرمای بدجوری خورده‌ام و تلفیق تب و داروها باعث شده زندگی‌ام محدود بشه به فاصله تخت و دستشویی و گاهی هم آشپزخونه . ولی به خودم قول دادم امروز هرطور که شده برم بیرون.
چطوریشو نمی‌دونم ولی بایدشو می‌دونم!

آخه دختر خوب الان وقت سرما خوردن بود؟!

Friday, 20 June 2008

بازهم جهت ثبت در تقویم یک رها:
دیروز دفاع کردم، از خودم راضی‌ام. در حدی که فکر می‌کنم بهتر از این نمی‌شد :) و در حدی که خودم متعجبم از اینکه چطور به اونهمه سوال جواب دادم!

این دفتر از زندگیم بسته شد. حالا باید دوباره از اول شروع کنم. باید دوباره بفهمم که از زندگی‌ام توی مرحله بعد چی می خوام. برای من بی آرزو و بی هدف خیلی سوال سختیه. دلم می‌خواست یک عالمه آرزو داشتم. از این مدلها که برای رسیدن به یکی باید دیگری رو قربانی کنی و بعد غصه‌شو بخوری.

به هر حال فعلن می‌خوام برم سفر. دو هفته دیگه بلیت دارم به مقصد میلان ولی فکر می کنم تا اون موقع بازم یه جاهایی پیدا کنم برای نفس تازه کردن. این قاره اینقدر سبز و خوشگله که عصبانیم می‌کنه!! همه جا می‌شه نشست رو علفهای تازه. چطوری می‌شه اینو برای یه آلمانی توضیح داد که نشستن روی علفهای تازه و اصولن لذت بردن از طبیعت یه آداب خاصی داره. باید قبلش قصد کنی؛ بعد یه همسفر پیدا کنی و بری یه جا.
یه جا که دیگه بشه پاتوق واسه روزهای خوشی و ناخوشی. مرحله آخرش هم اینه که اونجا بشه پاتوق روزهای خستگی و تنهایی وقتی که اون همراه و همسفرت دیگه از همراهی خسته شده. در یک جمله اینکه؛ شمال رفتن و نرفتن آخه باید یه فرقی داشته باشه یا نه؟!

Wednesday, 18 June 2008

دلم می خواد دوباره متولد شم. از اول جوون شم؛ بازم عاشقت بشم. دوست دارم وقتی صداتو می‌شنوم ضربان قلبمو دوباره حس کنم؛ خیلی نزدیک. همینجا توی گلوم.
راستی تو می‌دونی این قلب من توی گلوم الان برای کی اینطوری شلوغش کرده؟!

Tuesday, 6 May 2008

جهت ثبت در تقویم زندگی یک رها:

شب آخر مهلت تحویل پروژه ، صدای ابی که می‌گه حالا اون اسب بزرگ آهنی منتظره تا ............... ، این استرس مداوم و این word کوفتی که اینهمه روزه دارم بهش نگاه می‌کنم و از حالا فکر می‌کنم از فردا دلم براش تنگ می‌شه! همه اینا با هم یه حال عجیبی میده. آی هیجان دارم! آی دلشوره دارم :)))
پ.ن: الان می‌خواستم این صفحه رو ببندم، ناخودآگاه داشتم دنبال یه دگمه‌ای چیزی می‌گشتم که save کنم.
پ.ن بعدی: حالا امشب اینجا پینگ هم نشه، بدی نمی‌شه ها!

Thursday, 1 May 2008

از آدمهای فعال خوشم میاد و به نظرم تحسین برانگیزه که یک نفر انرژی صرف کردن و فعالیتش اینقدر برای بقیه مفید باشه. انار خانوم و دوستانش از این تیپ آدمهای تحسین برانگیز هستند که سایت جالبی به اسم سایت پذیرش راه اندازی کرده‌اند که مطمئنم برای کسانی که تصمیمی دارن مبنی بر ادامه تحصیل خارج از ایران، خیلی کاربردی و مفید خواهد بود. حسن خوبش ( متضاد حسن بد!!! ) هم اینه که کاربرهایی که عضو بشن میتونن اطلاعاتی رو درباره نحوه پذیرش گرفتن از دانشگاهها و تجربه های خودشون، اضافه کنند که این باعث میشه راهنمایی‌های سایت پذیرش محدود به کشور یا حتی قاره خاصی نباشه ضمن اینکه اطلاعات قبلی هم قابل ویرایشه. به هر حال دمشون گرم! من جدی تحت تاثیر قرار گرفتم.


پ.ن: سایت پذیرش حسن بد ندارد!!

Sunday, 27 April 2008

من یک خاطره را با اهالی شهری که خیلی دورتر از خانه‌ام است تقسیم کردم. عبارت بهترش این است که در خاطره‌اشان شریک شدم.
امروز آخرین روزی است که این قطارهای قدیمی توی این شهر تردد می‌کنند. از فردا قطارهای زیرزمینی (همان متروی خودمان) جای اینها را می‌گیرند و برای همین امروز برایشان جشن گرفته‌اند. جشن بازنشستگی انگار. و این قطارها چند سالی بعد می‌شوند یک خاطره منحصر به‌ فرد و هر وقت عکسی ازشان ببینم یاد یک دوره از زندگی‌ام می‌افتم.
نوستالژی اینطوری ساخته می‌شود؟ خیلی هم سخت نبود! هزینه‌اش فقط لحظات عمرت هستند. باید بنشینی و نگاه کنی. هر چه و هر کس که زودتر از تو خسته شد یا تمام شد، برای تو خاطره می‌شود.

Saturday, 19 April 2008

از خواب پریده‌ام. خواب دیدم مهرک آمده بود خانه‌مان. همان خانه قدیمی و من روز قبلش رسیده بودم تهران. روی تخت خودم نشسته بودم، همانجا که می‌دانی. به مهرک گفتم مرسی که آمدی ولی تسلیت نگفتم، پدرش هنوز بود حتمأ.
گفت تو تا نزدیکی خانه‌مان او را رسانده‌ای. لبخند زدم و خیلی تعجب نکردم.

گفت که همانشب قرار است بروی خواستگاری و گفت که در این مورد کلی هم شوخی کرده‌ای. باز هم لبخند زدم ولی خبر در حد یک سیلی تأثیر کرد.

مهرک که رفت با همان تلفن کنار تخت، همان که می‌دانی، باز هم با او حرف زدم. طول کشید تا پیدایش کنم. گفتم که می‌خواهم به تو زنگ بزنم و نمی‌گویم که خبر را می‌دانم. گفت نکنم اینکار را. گفت اگر زنگ بزنم آنشب نمی‌روی و باز هم این سیکل معیوب تکرار می‌شود. دروغ چرا، توی خوابم غرق لذت شدم. انگار که واقعی باشد. انگار که من زنگ زده باشم و تو جدی جدی نرفته باشی.....


حالا روی صندلی محبوبم، همان که نمی‌دانی‌اش، نشسته‌ام و می‌نویسم و فکر می‌کنم تا به حال خوابی ندیده‌ام در این حد عینی و واقعی، خیلی شبیه آنروزهایمان. کاش همه اینها خواب بود، بقیه این کابوس عینی و واقعی را می‌گویم.


پ.ن:وقتی بیدار شدم هنوز نتوانسته بودم بر وسوسه شنیدن صدایت و لحظه کوتاهی که آن آرامش همیشگی صدایت ناپدید می‌شود، غلبه کنم. انگاری که آدمها توی خواب زیاد به خودشان سخت نمی‌گیرند........


Wednesday, 16 April 2008

می‌دانی از کجا فهمیدم وقت برگشتنم نزدیک شده؟ وقتی لباسی را به تنم امتحان می‌کنم، گاهی بدون دلیل کنارش‌ می‌گذارم. کسی چرایش را می‌پرسد. نمی‌دانم و نمی‌گویم. ولی هنوز رنگ مورد علاقه‌ات خاطرم هست.... در آیینه تو را می‌بینم که نگاهم می‌کنی و لبخند می‌زنی.

بعد از اینهمه وقت اتاق پرو جای مناسبی برای تجدید دیدار نیست. هست؟ من و تو کدام کارمان مناسب بود؟
من برمی‌گردم و می‌دانم که دیداری در کار نیست. تو این کفشی که چند روز پیش خریدم را نمی‌بینی، اگر می‌دیدی حتمأ خوشت می‌آمد. همین، نامناسب بودنمان را نشان می‌دهد. همین خسته ام کرده.

یعنی برای فراموش کردنت لباس هم نباید بخرم؟ جادوی زمان کجاست؟ چرا تو را نبرده؟ جای من و تو زیر سقف شهر من نیست. برو، رفتن من بیفایده بود. نوبت توست. برو جای دوری که خبر زندگی روزمره‌ات بین اخبار بقیه دوستان و آشنایان مثل دیوار سر من آوار نشود.

Sunday, 6 April 2008

در احتمال عدم دسترسی اینجانب در این دیار غربت به اینترنت دو مورد قابل بررسی است:
1- اینجانب روز 22 آوریل پروژه فوق لیسانس خود را با موفقیت تحویل داده وبا نمره Aفارغ التحصیل می‌شدم.

2- اینجانب اصلأ از غم تنهایی و رنج دوری دوام نمی‌آوردم که روز 22 آوریل سال 2008 را ببینم

فلذا به لحاظ ابطال این احتمال و اعتیاد بنده به وبگردی و ..... بنده مستلزم هستم به اتمام این پروژه تا همان تاریخ(از نوشتنش اضطراب می‌گیرم) با ضرب و زور و علم بر اینکه نمره A رویایی بیش نیست.

Sunday, 30 March 2008

من اینجا نشستم و هیچ کاری از دستم بر نمیاد، من اینجا نشستم و از درد به خودم می‌پیچم. هنوز من اینجا نشستم و عزیزانم دارن از درد رفتن عزیزی به خود می‌پیچیند. بیزارم از فاصله‌ها.

Saturday, 15 March 2008

آخرین باری که اینجا سر زدم دقیقأ یک ماه پیش بوده. گذشت سریع زمان عذابم می‌ده و تقریبأ دارم به روزها التماس می‌کنم که اینقدر سریع تموم نشن. از روزی که ویندوز جدید نصب کردم روی صفحه مانیتور یه شمارشگر دارم که تاریخ روز رو نشون می‌ده. اون گوشه نه ها! یه مربع سه در سه سانت به رنگ قرمزکنار صفحه که الان 15 مارچ رو داره فرو می‌کنه تو چشمم و امشب منظورش اینه که من فقط پونزده روز تا امتحان طلسم شده ترمودینامیک وقت دارم و سی و هفت روز تا تاریخ تحویل پروژه فوق ‌لیسانسم. هیچ تصوری ندارم که اینکار چطوری ممکنه. نمی‌تونم با حواس جمع روی یکیشون وقت بذارم در حالیکه اون ‌یکی داره بهم آلارم می‌ده.

پ.ن: دوشنبه یه دوست خیلی عزیز، بهترین شنونده‌ای که به عمرم دیدم، از ایران میاد پیشم :) دلم براش تنگ شده .

Friday, 15 February 2008

روز مبادا

وقتي تو نيستي
نه هست هاي ماچونان که بايدند
نه بايد ها…
مثل هميشه آخر حرفم

و حرف آخرم رابا بغض مي خورم
عمري است
لبخند هاي لاغر خود رادر دل ذخيره مي کنم:
باشد براي روز مبادا!
اما
در صفحه‌هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي‌داند؟
شايدامروز نيز روز مبادا باشد!
وقتي تو نيستي

نه هست هاي ماچونانکه بايدند
نه بايد ها…
هر روز بي تو

روز مبادا است!


قیصر امین پور

Saturday, 2 February 2008

آخه یه آدم باید چقدر مستحق دلسوزی باشه که ساعت دو صبح از خواب بیدار شه و یادش بیفته که یه چیزی رو توی آزمایشگاه انداخته توی سطل آشغال و حتی بدونه دقیقآ توی کدوم سطل!! و دوشنبه صبح سوپروایزرش بهش غر بزنه که یک هفته طول میکشه که یکی دیگه از اون کوفتی برامون بفرستن، ضمنآ متوجه بشه که تو خواب در مورد این شیئ دور انداخته شده با خودش یه دیالوگ به زبان انگلیسی داشته .
اصلآ از همه بدتر مامانش هم قرار باشه یکشنبه بعداز ظهر برگرده ایران و بیچاره قصه ما رو تنها بذاره در حالی که نگرانه که مبادا توی هواپیما فشار مامانش بره بالا.
این لیست رو میشه هزار خطش کرد........



پ.ن: این چرندیات چیه من ایجا نوشتم؟

Thursday, 24 January 2008

1.مامان اینجاست و احساس می کنم داره دوباره از اول منو می شناسه. انگار این تصویر جدید با عزیز دردونه اش خیلی مطابقت نداره.
2.آغوش بی دغدغه برای چند وقت جور شده، تا وقتی که خانوم مادر اینجاست. البته روزها خیلی سریع میگذرند!
3.برای اولین بار اینجا میخوام اعتراف کنم دارم می ترسم، نکنه همون مریضی معروف آدمهایی که چند سالی از مملکتشون دور بودن رو بگیرم. همون که دیگه نمی تونند تشخیص بدن خونه واقعیشون کدومه! اونی که توش راحتن یا اونی که هر کجا هستن همیشه جلوی چشمشونه.
4.دیروز رویای بچگی هام توی ارکات نوشت Commited. براش خوشحالم. آدم خیلی سختگیری بود، دوست دارم انتخابشو ببینم.
5.با شماره نوشتن برای من که چند وقتی بود نوشتنم نمی اومد راه خوبی بود.پیشنهادش می کنم برای آدمهای بیحوصله ای مثل خودم.

Wednesday, 26 December 2007

امشب از سرخوشی مستم. فقط از سرخوشی.

Saturday, 15 December 2007

تختم در بهترین جای ممکن قرار گرفته. همینطور دراز کشیده می شود از پنجره آتشبازی را نگاه کرد. دیگر زیر نگاه شماتت بار تو قرارنمی گیرم که بگویی تو چقدر بی ذوقی. امشب وقتی از من بپرسی که آتشبازی را دیدم یا نه، می گویم که دیدم و تو حتی یک لحظه هم شک نمی کنی که من از توی تختم توی شادی شهر شریک شده بودم.

توضیح: این تو با توی همیشگی فرق دارد. دوست خوبی است و سالهاست همخانه ام هم شده. هر چند که اصولأ خیلی خانگی نیست و یک جا بند نمی‌شود ولی محبتش دائم است.
این زبان فارسی اگر برای زن و مرد ضمیر جداگانه داشت، بی نقص می شد. دوستم دختر است. :)

Monday, 3 December 2007

خیلی بد شد، الان فهمیدم که با یه سرچ کوچولو می شه این یه وجب جا رو پیدا کرد. خدا از سر تقصیرات این آقای گوگل نگذره.

پ.ن: چند وقته که هرلینکی به بلاگرولینگ اضافه می کنم اگر اسمش رو به فارسی بنویسم خیلی عجیب و غریب دیده می شه.

Monday, 26 November 2007

بازار کریسمس

آلمانیها خیلی به فکر آدمهای تنها هستند، از امکاناتی که در اختیار آدمهای پیر و تنها قرار می دهند بگیر تا همین بازار کریسمس که هر سال چهار هفته قبل از کریسمس توی مرکز شهر برپا می کنند وتا روز کریسمس ادامه داره. اولش بازار کریسمس و آدمهای تنها به نظر بیربط میان ولی نکته اینجاست که توی این بازار بیشتر خوراکی و نوشیدنی فروخته میشه و یه کمی هم وسایل تزئئنی برای کریسمس، ولی اصولأ محل تجمع آدمهای تنهاس که بیان و با یه لیوان شراب داغ یه کم یخشون آب بشه، بلکه چند تا آدم تنهای دیگه رو از تنهایی در بیارن.

امشب اگر یه نفرهمراهم بود حتمأ بعد از نیم ساعت دیگه تحملش تموم می‌شد و بهم می گفت که بهتره اینقدر نخورم.ولی از اونجایی مطمئن بودم هیچکس حواسش به من نیست امشب هر چی دستم اومد خوردم. همینطور توی بازار روباز و سرد راه رفتم و خوراکیهای مختلف رو امتحان کردم و با خودم فکر کردم اگر تو بودی که من اینهمه نمی خوردم، دو کلام با هم حرف می زدیم، اصلأ شاید هم یه آهنگی زمزمه میکردیم. از همونها که با هم ازش خاطره داریم، مثلأ عادت سیاوش قمیشی. راستی هنوزم گیتار می زنی؟

حالا برگشتم خونه و دارم اینا رو مینویسم و به هر چی تنهایی تو دنیاست لعنت میفرستم که باعث میشه آدم سه برابر ظرفیتش بخوره و در حال خفگی باشه ولی هنوز بازم دلش برای یه آدم بیخودی مثل تو جا داشته باشه.

Saturday, 24 November 2007

وسط بعضی لبخندها که مخاطبشان هیچ کس نیست دوست دارم بلند بلند گریه کنم.

نکته: لبخند مذکور از آن لبخندهای کجکی است ولی گریه ای که پشت بندش می خواهد بیاید از آن گریه هاست که وقتی شروع میشود اگر کسی دوروبر باشد دست و پایش را بدجور گم می کند.

Wednesday, 21 November 2007

چند وقتیه که راننده های قطار توی این ایالتی که من توش زندگی می کنم برای زیاد شدن حقوقشون اعتصاب کردن و دولت هم حاضر نیست شرایطشون رو بپذیره و خلاصه نتیجه اینه که هر روز همه قطارها دیر میان.


امشب موقع برگشتن از دانشگاه قطار مربوطه پنجاه دقیقه تأخیر داشت ولی باورت میشه که من اصلأ ناراحت نشدم؟ راستش دیدم بهترین فرصته که به تو فکر کنم. آخه از وقتی کار کردن روی این پروژه کوفتی رو شروع کردم فرصت خلوت کردن با خودم رو پیدا نمی کنم و ضمنأ به خودم قول داده بودم که اجازه ندم تو اولین فکری باشی که به مغزم خطور می کنی ولی امروز برای خودم بهانه آوردم که این یه راهیه برای منظم کردن افکار پراکنده ام. اصلأ این اعتصاب راننده های قطار حتمأ یه حکمتی داشته، آدمایی که همیشه عجله دارن رو باید به زور به فکر کردن وادار کرد.

بیربط اول: اگر تو بودی باور کن حتی دیگه برام مهم نبود اگه تا ابد دستم به پیتزاهای Pizza Hut نرسه.

بیربط دوم: پنجاه دقیقه ای رو که این شبها صرف تماشای خانه سبز می کنم فعلآ با هیچ برنامه ای حاضر نیستم عوض کنم. هان؟ Pizza Hut؟

پ.ن: انار یه مطلبی داره به اسم سواستفاده احساسی. خیلی خلاصه و مفید نوشته شده. آدم یه جورایی مطمئن میشه اغلب روابطی که می بینه خیلی هم متوازن نیستند.

Sunday, 18 November 2007

معمولی

خیلی طول کشید تا من تونستم اینهمه معمولی بودنم رو هضم کنم. راستش خیلی سخته که مجبوربشی قبول کنی که یک آدم خیلی خیلی معمولی هستی و خیلی چیزهایی رو که همیشه فکر می کردی بالاخره باید یه روزی انجام بدی، کلأ فراموش کنی. ولی وقتی که بپذیری که تو قرار نیست توی زندگیت کار خاص و یا عجیب و غریبی انجام بدی و زندگی همین کارهای ساده و روزمره است که باوجود تکراری بودنشون گاهی پیش میاد که از درست انجام دادنشون مطمئن نباشی، همه چی خیلی عوض میشه. نمی دونم که بهتره یا نه؟ وقتی آدم خیلی در مورد اونچه که هست واقع بین باشه شاید ریتم زندگیش کند تر بشه ولی در عوض خودشو برای نرسیدن به قله سرزنش نمی کنه.

من خیلی معمولی هستم. اصلأ اونی که همیشه دوست داشتم باشم نیستم و بودنش هم برام غیر ممکنه. خوب نیستم و حتی برای بد بودن هم زیادی معمولی هستم.

اینقدر خسته ام که دیگه برام مهم نیست چقدر ساده، یکنواخت و قابل پیش‌بینی هستم.

Sunday, 11 November 2007

امروز هوا خیلی شبیه پاییز تهران شده، هوا نسبت به روزهای دیگه گرمتره و آسمون از روزهای دیگه روشنتره و برگهای رنگی زیر نور خودشونو بیشتر از همیشه نشون میدن. آدم یاد روزهایی می افته که مدتهاست قراره فراموش بشن.

می دونی پاییز برای من چه شکلیه؟ شبیه مردی که با پولیور یقه اسکی قرمز تیره توی یک کوچه که به خیابون ونک منتهی میشه به ماشینش تکیه داده و داره بالا رو نگاه می کنه، یعنی ساختمونی رو نگاه می کنه که ازش زنی قراره بیرون بیاد که همه عمر منتظرش بوده و هنوزم منتظره. و منی که اونروز ماشینم خراب شده سوار تاکسی هستم و آقای راننده برای اینکه توی ترافیک گیر نکنه مسیر همیشگی رو بی خیال میشه و نزدیکهای میدون ونک می پیچه توی خیابونهای فرعی.

حالا تو به من بگو، پاییز که خودش اینهمه رنگ داره، تو هم باید رنگ پولیور قرمزت از پشت شیشه پنجره تاکسی رو حتمأ بهش اضافه می کردی؟ اصلأ تو که لباسهای اینقدر رنگی دوست نداشتی، این چه انتخاب بیربطی بود؟ گاهی فکر می کنم اگر پولیور سرمه ای تنت بود اونجا نمی دیدمت. یا شاید اگر اونروز با تاکسی از دانشگاه بر نمی گشتم هیچوقت از اون کوچه رد نمی شدم. ولی از اون به بعد هر پاییز یه بعدازظهری حتی اگر ترافیک نباشه راهمو کج می کنم و از اون کوچه رد میشم.


پ.ن: مثل اینکه با فایر فاکس کامنتهای بلاگ باز نمیشه ولی بعد از یه مقدار حدس و خطا دیدم اگر روی Link to this post کلیک کنم میتونم کامنت بذارم. قابل توجه دوستانی که اومدن و نتونستن کامنت بذارن و من توی این مدت خیلی دلم براشون تنگ شده بود.

Friday, 2 November 2007

خانوم لیلی نیکونظر یک پستی نوشتن در مورد راه جالبی برای تعیین ضریب هوشی ملت. به نظرم خیلی واقع گرایانه است و راستش همین بی توجهی و ناآگاهی مردم نسبت به محیطشون باعث فجایعی میشه که جبران ناپذیرن.

بعد از شرکت پوتین توی اون کنفرانس کذایی توی تهران هربار یاد سهم ناچیزمون از دریای خزر می افتم دچار خشم عجیبی می شم که می دونم دلیلش احساس عجزه.
پس گرفتن سهممون کم کم داره غیر ممکن می شه ، تازه توی یه سری از موارد ما حتی اجازه نمیدیم که کسی بهمون فشار بیاره و . حقمون رو از دستمون بگیره!خودمون تقدیمش می کنیم.به عنوان مثال ما داریم به افغانستان دستی دستی زعفران میدیم که جای خشخاش بکاره و خیلی ساده تا چند سال آینده بازار زعفران رو هم دو دستی تقدیمشون می کنیم.

از این موارد زیاد هست ولی کاش یکیشون واقعأ تکونمون بده یه جوری که تا همه چی رو سیل نبرده از خواب بیدار بشیم.

Tuesday, 30 October 2007

قضیه:

رابطه کوتاه کردن مو و کشف شدن زیبایی و جذابیت یک رابطه خطی تصاعدی است یعنی هر چه مو کوتاه تر، زیبایی عیان تر ولی کوتاهی مو از مرز مشخصی که بگذرد زیبایی شما خیلی سریع به نقطه اوج خودش می رسد ، به زبان ساده تر ییییهو خوشگل می شوید.



اثبات:

ریاضی که نیست، به حس زیبایی شناسی ربط دارد که آنهم اثبات نمی خواهد. ولی دلیل واضح و مبرهنش همین خود من!!! از وقتی که موهاییم را کوتاه کردم و یک عکس هم توی 360 گذاشته ام، با استقبال عجیب دوستان مواجه شده ام. خلاصه اینکه توی فرند لیستم کسی نیست که در وصف زیبایی و شیرینی و سایر کمالات بنده کامنت نگذاشته باشد. قابل توجه اینکه اصلأ تصورش را هم نمی کردیم که همان چند تا شوید تار مو جذابیت ما را چنین پنهان کرده باشد!!!!!!! ای بی مروت ها ( موهای سابقمان را می گوییم).

من هم از همین جا ضمن تشکر از همه شان که اینجا را قطعأ نمی خوانند اعلام می کنم کاش یه گوشه ای از این سیل محبت را نگه دارند برای روزهایی که موهایمان بلند شد. همیشه که اینقدری نمی ماند! اعتماد به نفس نداشته مان از این هم کمتر می شود ها! گفته باشیم.
تازه لذت این جمله چقدر تو خوشگلی رفته زیر دندانمان، بعدأ سختمان می شود، جنبه که نداریم هیچ، عادت هم نداریم.

Monday, 29 October 2007

می دونی از کی تازه فهمیدم که زندگی میتونه خیلی بد قلق باشه بابا؟ دقیقأ از همون موقع که مشکلاتی سر راهم سبز شدن که تو هم نمی تونستی حلشون کنی. آخه قبلأ وقتی دردسری برای خودم درست می کردم و هیچ جور از پس حل کردنش بر نمی اومدم ، فوری می اومدم پیشت. برات حرف می زدم در موردش و تو همیشه یه راهی داشتی. حتی گاهی قانعم می کردی که مشکلی برای حل شدن نیست و اتفاقی که افتاده خیلی خوبه، چند تا هم دلیل برای این حرفت داشتی.

بابا کاشکی هنوزم می تونستم برات از چیزهایی که ناراحتم می کنه حرف بزنم و کابوسهامو برات تعریف کنم ولی نه! به ریسکش نمی ارزه. اگه نتونی حلشون کنی می دونم که غصه می خوری.

بارها وقت از خونه بیرون زدن به هوای دیدنش و یا برگشتن از پیشش توی صورتت دیده ام که می ترسی، می خوای مواظبم بشی و میدونی که هم بودن وهم نبودنش عذابم می ده.
چند وقته که می خوام بهت بگم دیگه نگران این موضوع نباش بابا. تمومش کردم، حلش کردم ولی نمیگم. آخه تمومش کردم ولی از پس حل کردنش بر نیومدم. برای همین یه کم دیگه صبر می کنم. صبر می کنم تا مطمئن بشم.........


پ.ن: اگه یه روزی اتفاقی منو در حال سیگار کشیدن ببینی، چیکار می کنی؟ خدایی بهم نمی خندی بابا؟؟؟
پ.ن بعدی: من اصلأ اونقدری که تو توقع داری خوب نیستم. به نظر ناامید کننده است ولی حقیقت محضه.

Saturday, 27 October 2007

موهایم را کوتاه کردم. همان اندازه که دوست نداری!
از وقتی همانطور شده که دوست نداری چند تایی هم موی سفید پیدا کرده ام.

خیلی دور نیست روزهایی که موهای سفید پشت سرت را برایت می شمردم و هر کدام را به دختری نسبت می دادم که باعث سفید شدنش شده بود. حالا حکمأ بیشتر هم شده اند هم موهای سفید هم جنس لطیف مو سفیدکن.
می بینی؟ روزگار بدی شده. ملت وقت ردشدن از روزگارت هیچ کاری از دستشان بر نیاید موهایت را کم کم سفید می کنند.
تازه بازهم با تو مهربان بوده روزگار، موهای سفیدت کمتر از آنی است که باید می بود.
جایی آماری ارائه نشده ها،از من در مورد مرجع سئوال نکنی. همینطوری مقایسه ای گفتم. چون همین عبور تو از زندگی من برایم دستکم ده تایی موی سفید آب خورده. حالا خودت منصفانه قضاوت کن، روزگار با تو مهربان تر نبوده؟ با توجه به این همه عبور و مرور ملت، که دست آخر کاسه صبر مرا هم لب به لب پر کرد!
هیچ توجیهی ندارم برای اینکه انگلیسی را با لهجه آلمانی حرف می زنم و می خوانم در حالیکه درست و حسابی آلمانی بلد نیستم هنوز!

Thursday, 18 October 2007

تعداد خداحافظی هایی که تا حالا کرده ام بیشتر از سهمم بوده ، همه جا رو امتحان کردم شاید برای اینکه ببینم کجا می شه آسونتر خداحافظی کرد.
حتی گاهی فکر کردم اگر جای شلوغی خداحافظی کنم آسونتر باشه چون وقتی میدونی آدمای دیگه متوجهت هستن سعی می کنی شجاع باشی یا حداقل شجاع تر به نظر برسی.
یادته یه بار توی رستوران باهات خداحافظی کردم؟ اونروز می دونستم که چند ماهی نمی بینمت ولی مطمئن نبودم وقتی ببینمت فاصله بینمون خیلی بیشتر از چند ماه شده. ولی با این وجود گریه کردم، تمام راه تا خونه رو گریه کردم.
توی قصه من و تو قسمت خداحافظی خیلی مفصله، بیفایده است شمردن تعدادشون و یادآوری مکانشون.

از مامان و بابا هم زیاد خداحافظی کردم، توی فرودگاه. و هر بار توی دلم همه جاه طلبی های دنیا رو نفرین کرده ام که چطور منو آواره کرده و هر روز یه گوشه پرتم می کنه فقط با نشون دادن یه چشم انداز کوتاه ازجایی که یه روزی می خواستم بهش برسم.
توی همه این خداحافظی ها فقط یک حس مشترک هست، در نظر گرفتن دیدار بعدی به عنوان مهمترین هدف.

اما از دنیای کوچیک خودم که بگذرم
همیشه غمگین ترین صحنه های جدایی توی فیلم ها به نظرم توی ایستگاه قطار اتفاق می افته.
تو رفتن و دور شدن مسافرو به چشم می بینی بعد از صدای سوت قطار و حتی تا آخرین لحظه می تو نی صداشو بشنوی که صدات می کنه تا چیزی رو یادآوری کنه فرضأ.

ولی از وقتی که اینجا گاهی تنها با قطار مسافرت
می کنم فهمیده ام که از اون صحنه غمگین تر هم هست. وقتی هیچ کس نیست ازش خداحافظی کنی و کسی هم منتظر رسیدنت نسیت ممکنه دلت برای همون خداحافظی های قدیمی که همیشه ازشون فراری بودی هم تنگ بشه.

Wednesday, 10 October 2007

دلم آغوش بی دغدغه می خواد

بی خوابی بیچاره ام کرده. دو هفته ای میشه که شبها نمیتونم بخوابم، نمی خواستم قبول کنم که هر شب ساعت بیولوژیکی بدنم روی ساعت سه صبح کوک شده و هر شب این موقع از خواب می پرم و از ترس کابوسی که دیدم دیگه نمی تونم بخوابم. دیگه تسلیم شدم و اینجا نوشتمش. آخه شده بزرگترین مشکل اخیرم، دلم یه خواب راحت می خواد.

بعد از سالها بیخوابی چند ماهی بود داشتم لذت خوابیدن مثل آدمای معمولی رو تجربه می کردم. حالا دوباره به همون بلا مبتلا شدم با این تفاوت که مزه خواب خوب رو دیگه می شناسم. عین بچه ها دارم نق می زنم، خودم می دونم ولی اومدم اینجا که بگم اصلأ آدم هر چی میکشه از تنهایی میکشه.

فقط کافیه چند دقیقه می اومدی پیشم دراز می کشیدی، مثل همون وقتا که کوچیک بودم و از ترس فیلم ترسناکهایی که یواشکی دیده بودم از خواب می پریدم. مطمئنم که همه کابوس ها دست از سرم بر می داشتن.


پ.ن: تیتر رو از روی کامنت آیینه عزیز تقلب کردم. بد جوری به دلم نشست. نتونستم ازش بگذرم.

Saturday, 6 October 2007

در روایت اومده که زندگی میتونه هیجان انگیز باشه یا خیلی اعصاب خرد کن. برای بعضی ها هم که کلأ علی السویه است. خیلی بستگی داره که چه بازی رو انتخاب کرده باشی.
بعضی ها تو زندگیشون مدام شطرنج بازی می کن، روی هر حرکتی کلی فکر میکنن و اغلب خیلی هم وقت هدر میدن. همیشه هم استرس دارن.
بعضی آدما ولی انگار که دارن تخته نرد بازی می کنن، یعنی منتظر تاس می شن و یه کوچولو فکر می کنن و بعدش
یه حرکت.
این آدما وقت بازی لبخند می زنن.
ولی برای یه سری از آدما این بازی مثل چهار برگ میمونه. چند تاقانون خیلی ساده داره و اصلأ هم جای مانور و ابتکار و از این حرفا نیست . این زندگی هم دیگه زیادی بی تفاوت میگذره.

شطرنج بازی کردن خسته ام کرده. دوست دارم یه کمی هم روی تاس خوب حساب کنم.





Monday, 1 October 2007

گوشه رستوران هتل کوچکی در یکی از شهرهای دور افتاده آلمان نشسته ام، صاحب هتل که خیلی اتفاقی ایرانی از آب در آمده یک چراغ مطالعه همین گوشه برای این دخترک ایرانی که کمی هم عجیب و غریب به نظر می رسد فراهم کرده که مجبور به روشن کردن چراغهای رستوران نشود. دو ساعتی پیش از هتل زدم بیرون، قدمکی زدم و بعد داخل یک پیتزا فروشی شدم که از بقیه شلوغ تر بود به این معنا که دو تا از میزها پر بود. به محض نشستن متوجه موقعیت خیلی جالبم شدم.
این شهر اینقدر کوچک است که همه فهمیدند مسافری وارد رستوران شده و وقتی در جواب سؤالی گفتم که ایرانی هستم، مرد جوانی به خنده گفت: ایران کجا، زکنهایم کجا؟

من هم خندیدم، به او نگفتم تا اینجا آمده ام که بلکه یک امشب جایم را پیدا نکنی، طفره رفتم و به او نگفتم که از خانه ام بیرون آمده ام که فکری را از سرم بیرون کنم. الان هم طفره می روم . شروع به نوشتن کردم که تولدت را تبریک بگویم ولی می ترسم مبادا باد به گوشت برساند.دوست ندارم بشنوی، حتی دلم میخواهد فکر کنی فراموش کرده ام تاریخ تولدت را. از دیروز تا به حال صورتک یاهو را هی خاموش و روشن می کنی، منتظر تبریکی؟؟

تولدت مبارک. برایت آرزوی بهترین ها را دارم. این را به تو نمی گویم، لزومی هم ندارد ولی کسی که به آرزوهای ملت رسیدگی می کند، این پرونده را به جریان انداخته است.

Sunday, 30 September 2007

اعتراف

من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم !
دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم !
قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها می ترسم !
عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم !
کودکان را دوست دارم ولی از آئینه می ترسم !
سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم !
من می ترسم پس هستم
حسین پناهی

Thursday, 27 September 2007

من تسلیم شدم، باختنم را قبول کردم. تو که همیشه مرا بازنده می دیدی، مدتی است که خودم هم مجبور به پذیرفتنش شده ام.

با تمام قدرت می جنگی که باخت را قبول نکنی ولی به خودت که میایی، می بینی تو در بازی شرکت کرده ای که دوستش نداری، از اول جنگ را شروع کردی که بازی را تمام کنی. پس سپرت را می اندازی ومی گویی که این بازی را دوست نداری. کسی که از زمین خارج شود بازنده است و این قاعده دیر یا زود شامل حال تو هم می شود. حالا از این فکر که کم آوردی و جا خالی دادی، خلاصی نداری.

می بینی؟ من این بازی را قبل از شروع باخته بودم، از همان لحظه که از خودم به آنچه تو از من می دیدی اکتفا کردم.
هنوز هم تفکیک رهای واقعی و تصویرش در تو برایم سخت است.
یک سال شده که از دیدنت اجتناب می کنم، دوست دارم خشمم را بفهمی و باور کنی برای ته مانده غرورم حاضر شده ام حتی بهای سنگین از تو بریدن را هم بپردازم.
تو ولی غیبتم را، از چشم تو پنهان شدنم را حتی، نشانه دیگری ازعشق درمان نشده ام می بینی. در یک کلام نه خشمم که عجزم را می بینی.

شوخی بدی است و دردناک اینجاست، گاهی شک می کنم کداممان رها را بهتر شناخته ایم؟
من یا تو؟

Monday, 6 August 2007

دارم میرم ایران. کسی چیزی نمیخواد براش بیارم؟ کسی چیزی نمیده ببرم ایران؟ فقط از قبل گفته باشم، خودتونو نمی برم و کسی رو هم نمی تونم بیارم.

سه روز اخیر خیلی زود گذشت، تمیز کردن این کلبه محقر و جمع کردن وسائلم به اضافه ثبت نام ترم آینده و تعیین موضوع پروژه ام که بعد از برگشتنم باید شروع کنم یک طرف، حتی نتونستم از فیلم دیدن بگذرم. همه اینا رو اجرا کردن به صورت همزمان ، از قابلیت های جدید من محسوب میشه. راستی به همه اینا باید کادو تولد خریدن برای چهارتا دوست خیلی خوب رو هم اضافه کنم که خودش خیلی وقتگیر بود.

ولی من هنوز قانع نشدم که مردادی بودن اغلب دوستان خیلی نزدیکم فقط اتفاق باشه، بیشتر شبیه یه تبانی برای ضربه زدن به تعادل اقتصادی شخص بنده به نظر میرسه. یه جور براندازی نرم با برنامه ریزی قبلی باید باشه.

پ.ن: من فکر می کردم حداقل تو فیلمها آدمهای بد عاقبت به خیر نمیشن. یعنی خلافکارها از چنگ قانون نمیتونن فرار کنن و خیانتکارها یا پشیمون میشن یا بهشون خیانت میشه ولی Match point همه این فکر و خیالها رو نقش بر آب کرد. به نظرم جالب بود، فیلم خیلی غیرمعمولی تموم شد.

توی فیلم About a boy هم یه جمله بود که خیلی دوستش داشتم:
No man in an Island.
ولی همه آدما دارن سعی می کنن که جزیره باشند چون آسونتره.

Sunday, 5 August 2007

"تنها راه برای خلاص شدن از وسوسه، تن دادن به آن است".

گوینده جمله رو یادم نمیاد ولی بعضی وقتها که آدم خیلی خودشو بابت ضعف نشون دادن نسبت به کسی یا چیزی ملامت میکنه، به عنوان یه توجیه به درد می خوره.حتی اگه خودت هم قبولش نداشته باشی!